تغییر نعمت

اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم

پدر و مادر نعمتهایی اند که معمولا ما (فرزندان) کمتر قدرشون رو می دونیم.

کمتر سعی می کنیم تا زنده اند براشون فرزندی کنیم و پس از تموم شون حیات ظاهری شون به یادمون می افته که چه نعمتهایی رو از دست دادیم.

سال گذشته وقتی پدر همسرم که از جانبازان دفاع مقدس و پدر شهید و مردی به معنای کامل مرد بود از دنیا رفت شاید برای فرزاندان و دامادها و عروس و نوه هاش کمتر این نعمت از دست رفته به چشم اومد چراکه مادری دلسوز و دعاگو و جانباز  (که در این زمینه دلایلم را خواهم گفت) هنوز بود و نگاهش ، خنده هایش ، گریه هایش و حتی دعواهایش نشان از نعمتی بود که هنوز سزاوارش بودیم.

حالا چهل روز است که مادر رفته است؛ گفتنش یا نوشتنش راحت است ولی باورش سخت است ، سخت :

* نماز جمعه که نمی توانست برود ، می گفت نمی دونم چه کاری کردم که توفیق نماز جمعه ازم گرفته شده .البته از 4 جمعه ماه 3تاش رو می رفت حتماً . جالبش این بود که می گفت نمی دونم چرا بچه هام به نماز جمعه کمتر اهمیت می دن! چرا واقعاً؟

* به نظر شما یه مادر که فرزندش رفته جبهه ، شوهرش هم رفته جبهه ، شوهرش چندبار مجروح شده و یکبار بدنش کاملا سوخته و یک بار یک ترکش کنار قلبش جا خوش کرده و یکبار دست راستش از کار افتاده و پسر دسته گلش (امیرحسین) تو سن 16 سالگی شربت شهادت نوشیده و کلی هم بعد از جنگ زخم زبون شنیده ، می تونه فکرش ، اعصابش ، جسمش ، روحش سالم مونده باشه؟؟؟

من که می گم بعیده و بر همین اساس می گم حاج خانم جانباز  بوده و مهر جانبازی به سرتاسر زندگیش خورده فقط کارت جانبازی نداشته که چه بهتر که نداشته

* به نظرتون چه جور آدمایی اند کسانی که جواب بدی رو با بدی نمی دن؟ حاج خانم اینطوری بود. خیلی ها بهش بدی کردند و بدی ندیدند.

* نماز شب براش شده بود مثل نمازهای یومیه! معمولا می خوند حتی تو مسافرت و خوش بحال بچه هاش و احتمالا هم ما که جزو اون 40 نفر بوده ایم بارها!

* وقتی حاج ولی زنده بود ، پس اندازشون معمولا خرج زیارت می شد. مشهد ، سوریه ، قم ، عتبات و حج . وقتی هم حاجی از دنیا رفت هر کدوم از بچه ها که سفر می رفتند مخصوصا زیارتی باهاشون همسفر می شد. از بس خوش سفر بود گزینه اول سفرها همیشه مادر بود.

* جرات نداشتیم جلوی حاج خانم به احمدی نژاد گیر بدیم. ناراحت می شد. هر چی ما می گفتیم و انتقاد می کردیم می گفت: احمدی نژاد خوبه . ببینید که چقدر دشمنان بدش رو می گن پس حتما خوبه دیگه ، حالا یه وقت اشتباه هم می کنه ، شما اشتباه نمی کنید؟

* همه می گن خونه مادر زن وزارتخونه جنگه ولی خونه مادر زن من وزارت رفاه بود!!! اونهم واسه عروس و دامادها

* فقط این اواخر پس از رحلت حاج ولی نماز صبحش رو به جماعت نمی خوند وگرنه نمازهاش یا تو مسجد به جماعت خونده می شد یا تو خونه به امامت پسرش و بعضاً هم دامادها

* سفر آخر که رفته بودیم مشهد ، همش می گفت من همینجا تموم می کنم و من رو حتما همینجا خاک کنید. ما هم که تجربه حاجی رو داشتیم خیلی ترسیده بودیم. کلی صدقه و دعا و ... که خدا رو شکر به خیر گذشت.

* چهار روز بود که از سفر مشهد برگشته بود. و هنوز هم مصر بود وقتی از دنیا رفت حتما تو حرم امام رضا خاکش کنیم. شب قبلش هم به خواهرش گفته بود یادتون نره ها من رو باید تو حرم خاک کنید.

* سخت بود برای بچه هاش که ببرنش مشهد خاکش کنند ولی وصیتی بود که بایست عملی می شد که شد. حاج خانم وقتی مشهد بود رفته بود قیمت هم گرفته بود و به همان اندازه پول هم کنار گذاشته بود.

عادت داشت واسه سفر پول کنار بذاره ، اونهم سفر زیارتی

* یکی از اقوام خوابش رو دیده بود و از پرسیده بود با حاج ولی پیش همید؟ حاج خانم هم انگشت اشاره اش رو نشون داده بود و گفته بود: منو و حاج ولی تو یک اتاقیم.

ازش پرسیده بود امیر حسین چطور پیش شماست؟ حاج خانم دستاشو آورده بود کنار شونه هاش و گفته بود : امیر حسین من « یل در بهشته»

الان چهل روزه حاج خانم میهمان آقاست تو صحن جمهوری بلوک 432

یک اربعین است که آرام گرفتی

از دست معین الضعفا جام گرفتی

از لطف و عطا و کرم ضامن آهو

میهمان غریب الغربا نام گرفتی

 

 

جنس غم حسین

اصلا حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

شاعر شدم که شعر بگویم برایشان

این خانواده محتشمش فرق می کند

این جا گدا همیشه طلبکار می شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

مرده زنده می شود از ذکر یا حسین

عیسای اهل بیت دمش فرق می کند

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه جنس عزا و جنس ماتمش

بلکه سیاهی علمش فرق می کند

من از «حسین منّی» پیغمبر خدا

فهمیدم حسین همه اش فرق می کند

 

9 دی ، خار چشم فتنه گران و حامیانشان

شعری از علیرضا قزوه

نذر قمر بني‌هاشم


محرم آمده از شهر غم علم در دست

براي سينه زدن، تکيه شد سراسر دست


محرم آمد و خمخانه‌ ي ازل وا شد

وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر دست


حسين آمده با ذوالفقار گريانش

که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست


حسين آمده تا شرح شقشقيه کند

حسين آمده با خطبه‌ي پدر در دست


"چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند :

به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست"


چو ذوالفقار علي چرخ مي‌زند، بي ‌تاب

چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست ؟


ز خيمه‌ گاه مي ‌آيد چو گردباد عطش

حسين را بنگر پاره‌ي جگر در دست !


چه روز بود که ديديم ما به کرب ‌وبلا !

چه حال بود به ما داد روز محشر دست !


بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد

به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست


نشسته‌ام به تماشاي زير و رو شدنم

به لحظه‌اي که برد شمر، سوي خنجر، دست


به خويش مي‌نگرم با دو چشم خون‌آلود

نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست


به رود علقمه بنگر که مي‌زند بر سر

به دستگيري مان موج شد سراسر دست !


نمي‌توانم بر روي عشق، بندم چشم

نمي‌توانم بردارم از برادر، دست



تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش

ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست


به پاي دست تو سر مي‌دهند، سرداران

به احترام تو با چشم شد برابر، دست !


به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين !

چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست


تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت

نمي‌رسيد وگرنه به آن صنوبر، دست


قنوت پر زدن دست‌هاي مشتاق است

به احترام ابوالفضل مي‌کشد، پر، دست !


مگر تو دست بگيري که دستگير تويي

به آستان شفاعت نمي‌رسد هر دست !


اگر چه پيش قدت شد قصيده‌ام کوتاه

به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست


حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت

مگر به روز قيامت رود به منبر، دست !